من پت هستم

↑ Grab this Headline Animator

To record in the history

ارسال شده در تاریخ چهار شنبه, سپتامبر 1st, 2010
  • I worked  about 10 minutes to find an optimum but slow algorithm,
  • then 2 hours to find a slower dummy not optimum algorithm.
    Finally, after 2 days, I found the fastest (as I believe UNTIL now) optimum algorithm.

* These days, I am practising to get ready for an important interview.


اولین سنگ

ارسال شده در تاریخ شنبه, آگوست 28th, 2010

آنان به او گفتند:«ای استاد، این زن را درحین عمل زنا گرفته‌ایم. موسی در تورات به ما دستور داده است که چنین زنان باید سنگسار شوند. اما تو در این باره چه می‌گویی؟»

آنان از روی امتحان این را گفتند تا دلیلی برای اتهام او پیدا کنند. اما عیسی سر به زیر افکند و با انگشت خود روی زمین می‌نوشت. ولی چون‌ آنان با اصرار به سوال خود ادامه دادند، عیسی سر خود را بلند کرد و گفت:‌«آن کسی که در میان شما بی‌گناه است سنگ اول را به او بزند.»

عیسی باز سر خود را به زیر افکند و بر زمین می‌نوشت. وقتی آن‌ها این را شنیدند، از پیران شروع کرده یک به یک بیرون رفتند و عیسی تنها با آن زن که در وسط ایستاده بود، باقی ماند.

عیسی سر خود را بلند کرد و گفت:«آن‌ها کجا رفتند؟ کسی ترا محکوم نکرد؟» زن گفت:«هیچ‌کس آقا.»عیسی گفت:«من هم تو را محکوم نمی‌کنم، برو و دیگر گناه نکن»

«انجیل یوحنا فصل ۸»


دموکراسی و حاکمان خودکامه- قسمت اول

ارسال شده در تاریخ جمعه, آگوست 27th, 2010

من در خصوص تئوری‌های سیاسی و جامعه‌شناسانه عملا یک آدم کاملا بی‌سواد هستم. نه این‌که در بقیه‌ی موارد سواد خاصی داشته باشم، بلکه در این دو مورد خاص کاملا بی‌سوادم و حتی از ادبیات ساده‌ترین مباحث سیاسی و جامعه‌شناسانه هم بی‌اطلاعم. حالا این حرف را زدم که اگر حرف‌هایم در نظر اساتید فن بسیار مضحک و خنده‌دار آمد، خیلی بر من خورده نگیرند که خود دانم که عرصه‌ی سیمرغ جولانگاه ما نیست.

چند روز گذشته با تعدادی از دوستان بحث بر سر این مساله بود که آیا یک سیستم دموکراسی محض بی‌نیاز از حاکمان و مجریان صالح است و یا خیر؟ نظر اکثر دوستان بر این بود که در یک دموکراسی محض نیاز حاکم و مجری صالح، متعهد و عادل بر طرف می‌شود و این نکته را هم از مزایای دموکراسی می‌دانستند. من شخصا مخالف این نظر هستم. از لحاظ تئوری می‌توان نشان داد که یک سیستم مبتنی بر رای‌گیری نقاط پایداری وجود دارند که با وجود ناعدلانه و تبعیض‌آمیز بودن باز هم رای می‌آورند. البته منظور من از این گونه نقاط چیزی فراتر از حالت معروف دیکتاتوری اکثریت است.

منظور اصلی من از باز کردن این بحث، بیان حالتی است که حاکم با انتخاب استراتژی مناسب، به نحوی عمل کرده که تقریبا تمام قدرت و امکانات جامعه را تصاحب می‌کند و مخالفان بی‌عدالتی حاکم، موفق به کسب اکثریت لازم برای برکناری حاکم خودکامه نمی‌شوند.

ادامه در قسمت دوم. (قبل از ادامه‌ی بحث، ترجیح می‌دهم کمی نظر بقیه را هم بشنوم)


من

ارسال شده در تاریخ سه شنبه, آگوست 10th, 2010

«من» دارد از درونم فریاد می‌زند و زوزه می‌کشد. چکار باید بکنم با این هیولا که نه می‌شود آزاد گذاشتش و نه صدای زوزه‌اش می‌گذارد صدای دیگری را بشنوم.  به ضمیرها نگاه کنید اکثرشان به هیولا برمی‌گردند!

خدایا نجات‌مان بده که جز تو نجات دهنده‌ای نمی‌شناسیم …


هورا، اینترنت!

ارسال شده در تاریخ جمعه, جولای 23rd, 2010

هورا، بعد از نزدیک یک ما، بالاخره اینترنت‌دار شدم!


چه خبر؟

ارسال شده در تاریخ سه شنبه, جولای 13th, 2010

اول، بابا برگشت ایران و جاش توی خانه خیلی خالیه!

دوم، اسباب کشی کردم. وسط شهر به من نمی‌ساخت، تحمل سر و صدا و شلوغی وسط شهر را اصلا نداشتم. خلاصه دوباره برگشتم وسط جنگل.

سوم، مامان حوصله‌اش از پت و مت سر رفت و گذاشت رفت آمریکا. جاش توی خانه خیلی خالیه!

چهارم، هر ۲ تا استادم دوباره دودر کردند و رفتند مسافرت و خدا می‌دونه کی بر می‌گردند. حالا من بدبخت هستم و پروژه‌ای که نمی‌دانم به کدام سمت قرار است برود.

پنجم این آخر هفته سطح پتانه‌ی خونم به شدت بالا رفته بود. از طرف دیگر با مت بانو، جعفر و سارا رفتیم کایاک سواری. خوب حدس زدنش کار سختی نیست که من چه خراب کاری‌ای کردم. اول، من و مت بانو توی یک کایاک دو نفره بودیم. از لحظه‌ای که وارد آب شدیم مت بانو سعی می‌کرد گربه را دم حجله بکشد و به نحوی من را متقاعد کنه که افتادن توی آب پر از عروس دریایی تجربه‌ی زیاد جالبی نیست. اما اتفاقی که نباید می‌‎افتاد افتاد :D  ولی سرنشین‌های یک قایق تفریحی نجات‌مان دادند و خوشبختانه توی ۸-۷ دقیقه شنای اجباری، هیچکدام از عروس‌های دریایی هوس نکردند ما را نیش بزند. فکر کردید داستان خرابکاری‌های من تمام شد؟ نخیر! مت بانوی غضبناک تصمیم گرفت راهش را از من جدا کنه و ما با ۲ تا کایاک تک‌نفره سفر را از اول شروع کردیم و من باز هم چپ کردم!  اما شما به نیمه‌ی پر لیوان نگاه کنید. مسئول کرایه‌ی ‌قایق‌ها می‌گفت: هر ماه شاید فقط یک نفر چپ کند، روی این حساب من به تنهایی توانستم برای ۲-۳ ماه خطر را از سر کایاک‌سواران کم تجربه دور کنم!

ششم، موبایل‌های پت و مت در مقابل آب نمک مقاوم نبودند و سوختند، برای ۴۸ ساعت ما سکوت رادیویی را تجربه کردیم.

هفتم، چند تا رستوران می‌شناسم که خوراک هشت‌پای خیلی خوب و ارزانی دارند! منتظر پایه‌ام تا برویم و به روح و جسم‌مان یک صفای حسابی بدهیم.

هشتم، سر پیری و معرکه‌گیری! حالا این یکی محرمانه است و نمی‌توانم بیشتر بنویسم ولی یک کاری خبرهایی است که صداش ۲۹ ام آبان همین امسال در می‌آید ;)


کی کجاست؟

ارسال شده در تاریخ چهار شنبه, ژوئن 30th, 2010

امروز چند نفر این فیلم را در گودر به اشتراک گذاشته بودند. چند نکته‌ی جالب داشت از جمله آن که ۲ تا از دوستان قدیمی را دیدم که داشتند جناب کروبی را مورد عنایت قرار می‌دادند.

هر چند روز یکبار تجمعی و یا مراسمی در شهر هست که جناب کروبی و یا دیگر سران جنبش سبز می‌خواهند در آن شرکت کنند. و تقریبا عادت کرده‌ایم که بشنویم این افراد به دلیل حضور افراد دیگری که سران جنبش سبز را سران فتنه خطاب می‌کنند، مجبور به ترک محل شده‌اند. چند ساعت بعد از هر کدام از این اتفاقات، تمام رسانه‌های به اصطلاح سبز پر می‌شوند از گله و شکایت و آه و ناله که ای وای و ای بیداد. بعد هم بحث ساندیس، کیک و سازماندهی و … پیش می‌آید.

اما برای یک بار هم که شده بیاییم از خودمان این سوال را بپرسیم که در این جور مواقع طرفداران کروبی کجاهستند؟ چرا آن‌ها همیشه هستند و ما هیچوقت نیستیم؟
جواب این سوال خیلی چیزها را می‌تواند مشخص کند. و شاید بتواند کمی از توهم‌های سبز رنگ ما بکاهد!

پس‌نوشت: ۲ نفر از دوستان قدیمی‌ام که داشتند علیه کروبی شعار می‌دادند، از دانشجویان بسیار قوی دانشگاه شریف‌اند و من هرگز نمی‌توانم خودم را اسیر دست توهمات سبز رنگ دوستان  در خصوص کیک و ساندیس  قرار بدهم.


مد روز

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, ژوئن 17th, 2010

نوبت کهنـــه‌ فروشـــــــان درگــــــــــذشت
نو فــــروشانیم و ایــن بازار مــــــاست

پس‌نوشت: هر چی آمدم جمله‌ای و یا کلمه‌ای عقب و جلوی این بیت اضافه کنم دیدم خراب کاری می‌شه ;)


یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, ژوئن 10th, 2010

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف


خلف وعده

ارسال شده در تاریخ چهار شنبه, ژوئن 9th, 2010

دوستانی در این چند روزه مرحمت کردند و به اینجا سر زدند به امید خواندن نوشته‌ای که وعده‌اش را داده بودم. شرمنده‌ی تمام دوستانی که آمدند. در این چند روز بیماری دوستی از دوستان نازنین، نه تنها صبر و طاقت بلکه هوش و حواس من را به تاراج برد.




foof