Archive for آگوست, 2009



عقاب

Published on آگوست 26, 2009

بنا بر فرمان  پرواز پروانه شعر بسیار زیبای دکتر خانلری را اینجا کپی پست می‌کنم.

یادش بخیر، تقریبا همه‌ی بچه‌های گروه کوه  این شعر را حفظ بودند من فقط  چند بیت اول و آخر این را حفظ بودم، این چند بیت آخر را همیشه برای خودم در چند قدمی قله می‌خواندم

سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک، هم سَر شد

لحظه یی چند بر این لوح کبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

و اما خود شعر

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد سوی بره ی نوزاد دوان

کبک ، در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ، نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روز به چنگ آمده زود
مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سال ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه توییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان، پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دورترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر، حبابی است بر آب

راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر، ‌دل سیری نیست
مرگ می آید و، تدبیری نیست

من این شوکت و این شهپر و جاه
عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟

تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار
از چنگش کرده ست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم بازپسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز؟
رازی این جاست، تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
گنه کَس نه، که تقصیر شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند
کانِ اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وَزَند
تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاک، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک

ما از آن، سال بسی یافته ایم
کز بلندی، ‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن نصیب

دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار، بهین درمان ست
چاره ی رنج تو، زان آسان ست

خیز و زین بیش، ‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم
وندر آن باغ سراغی دارم

خوان گسترده ی الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››

***

آن چه ز آن زاغ همی داد سراغ
گندزاری بُوَد اندر پس باغ

بوی بد ،رفته از آن، تا ره دور
معدن پشه، مُقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده، از آن

آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلک بُرده به سر
دم زده در نفس ِ باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده درین لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری، ریش
گیج شد، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ز جا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک، هم سَر شد

لحظه یی چند بر این لوح کبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود


راه سبز

Published on آگوست 24, 2009


روزی که هرگز نیامد …

Published on


ما رفتیم

Published on آگوست 21, 2009

تا چند دقیقه‌ی دیگه اینترنت خانه‌ی ما قطع می‌شود و این پست آخرین پست من تا قبل از رفتن به منزل جدید است
چاکریم
خدا نگهدار


هی هی هی

Published on آگوست 20, 2009


تموم شد

Published on آگوست 19, 2009

تزم را دفاع کردم و تموم شد.


گناه پادشاهان

Published on آگوست 17, 2009

باید که احوال قاضیان مملکت، یگان یگان؛ بدانند، و هر که از ایشان عالم و زاهد و کوتاه دست باشد، او را بر آن کار نگاه دارند، و هر که نه‌چنین بود، او را معزول کنند و به دیگری که شایسته باشد بسپارند. و هر یکی را از ایشان بر اندازه‌ی کفاف او مشاهره‌ای اطلاق کنند تا او را به خیانتی حاجت نیفتد، که این کاریی مهم و نازک است، از بهر آنکه ایشان بر خون‌ها و مال‌های مسلمانان مسلط اند، چون به جهل و طمع و قصد حکمی کنند، بر حاکمان دیگر لازم شود آن حکم را امضا کردن و معلوم پادشاه گردانیدن و کس را معزول کردن و مالش دادن.

پس ملک موبد را گفتی:

« هیچ گناهی نیست نزدیک ایزد تعالی، بزرگ‌تر از گناه پادشان؛ و حق گزاردن پادشاهان، نعمت ایزد تعالی را، نگاه داشتن رعیت است و داد ایشان دادن و دست ستمکاران از ایشان کوتاه کردن. پس چون ملک بیدادگر باشد، لشکر همه بیدادگر شوند و خدای را عزوجل، فراموش کنند و کفران نعمت آرند، هر آینه جذلان و خشم خدای در ایشان رسد، و بس روزگار نیاید که جهان ویران شود و ایشان به سبب شومی گناهان؛ همه کشته شوند و ملک از خاندان تحویل کند.»

سیاستنامه (سیر الملوک)،
فصل ششم، اندرباب قاضیان و خطیبان و محتسب و رونق کار ایشان
خواجه نظام الملک طوسی


خداحافظ MCL

Published on

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم … +

ساعت ۱:۱۱ بامداد است. امشب یکی از آخرین شب‌هایی است که من در این آزمایشگاه کار خواهم کرد. آخرین اسلایدهای جلسه‌ی دفاع را دارم درست می‌کنم. تمام شدن هر اسلاید یعنی یک قدم به سمت پایان کارم در این آزمایشگاه پشت این میز و کامپیوتر و … . در طول این ۲ سالی که گذشت، به قدری از کار کردن در این آزمایشگاه با ایوان لذت بردم که دلم نمی‌آید اسلایدها را سریع‌تر آماده کنم، یک جوری دلم می‌خواهد خداحافظی را به تعویق بیندازم … . ولی مثل این که چاره‌ای نیست. پس بگزار یک لیوان قهوه‌ی دیگر آماده کنم، صدای بلندگو را هم تا آخر بالا ببرم و برای بار چندم به این آهنگ گوش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دل نشین

صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ،از غصه بیمارش کنم


وعده‌ی شیطان

Published on آگوست 15, 2009

برو و با جمله‌ی لشکر سوار و پیاده‌ات بر آن‌ها احاطه کن و در اموال و اولاد هم با ایشان شریک شو و به وعده‌های دروغ آن‌ها را بفریب و مغرور ساز. آری وعده‌ی شیطان جز غرور و فریب نخواهد بود.

همانا تو را بر بندگان خاص من تسلط نیست و تنها محافظت و نگهبانی خدا آن‌ها را کافی است.

آیات ۶۴-۶۵ سوره اسرا


چاکریم

Published on

berahmanونکور، استنلی پارک ۹ آگوست ۲۰۰۹