Archive for the 'پتانه' Category



دموکراسی و حاکمان خودکامه- قسمت اول

Published on آگوست 27, 2010

من در خصوص تئوری‌های سیاسی و جامعه‌شناسانه عملا یک آدم کاملا بی‌سواد هستم. نه این‌که در بقیه‌ی موارد سواد خاصی داشته باشم، بلکه در این دو مورد خاص کاملا بی‌سوادم و حتی از ادبیات ساده‌ترین مباحث سیاسی و جامعه‌شناسانه هم بی‌اطلاعم. حالا این حرف را زدم که اگر حرف‌هایم در نظر اساتید فن بسیار مضحک و خنده‌دار آمد، خیلی بر من خورده نگیرند که خود دانم که عرصه‌ی سیمرغ جولانگاه ما نیست.

چند روز گذشته با تعدادی از دوستان بحث بر سر این مساله بود که آیا یک سیستم دموکراسی محض بی‌نیاز از حاکمان و مجریان صالح است و یا خیر؟ نظر اکثر دوستان بر این بود که در یک دموکراسی محض نیاز حاکم و مجری صالح، متعهد و عادل بر طرف می‌شود و این نکته را هم از مزایای دموکراسی می‌دانستند. من شخصا مخالف این نظر هستم. از لحاظ تئوری می‌توان نشان داد که یک سیستم مبتنی بر رای‌گیری نقاط پایداری وجود دارند که با وجود ناعدلانه و تبعیض‌آمیز بودن باز هم رای می‌آورند. البته منظور من از این گونه نقاط چیزی فراتر از حالت معروف دیکتاتوری اکثریت است.

منظور اصلی من از باز کردن این بحث، بیان حالتی است که حاکم با انتخاب استراتژی مناسب، به نحوی عمل کرده که تقریبا تمام قدرت و امکانات جامعه را تصاحب می‌کند و مخالفان بی‌عدالتی حاکم، موفق به کسب اکثریت لازم برای برکناری حاکم خودکامه نمی‌شوند.

ادامه در قسمت دوم. (قبل از ادامه‌ی بحث، ترجیح می‌دهم کمی نظر بقیه را هم بشنوم)


من

Published on آگوست 10, 2010

«من» دارد از درونم فریاد می‌زند و زوزه می‌کشد. چکار باید بکنم با این هیولا که نه می‌شود آزاد گذاشتش و نه صدای زوزه‌اش می‌گذارد صدای دیگری را بشنوم.  به ضمیرها نگاه کنید اکثرشان به هیولا برمی‌گردند!

خدایا نجات‌مان بده که جز تو نجات دهنده‌ای نمی‌شناسیم …


چه خبر؟

Published on جولای 13, 2010

اول، بابا برگشت ایران و جاش توی خانه خیلی خالیه!

دوم، اسباب کشی کردم. وسط شهر به من نمی‌ساخت، تحمل سر و صدا و شلوغی وسط شهر را اصلا نداشتم. خلاصه دوباره برگشتم وسط جنگل.

سوم، مامان حوصله‌اش از پت و مت سر رفت و گذاشت رفت آمریکا. جاش توی خانه خیلی خالیه!

چهارم، هر ۲ تا استادم دوباره دودر کردند و رفتند مسافرت و خدا می‌دونه کی بر می‌گردند. حالا من بدبخت هستم و پروژه‌ای که نمی‌دانم به کدام سمت قرار است برود.

پنجم این آخر هفته سطح پتانه‌ی خونم به شدت بالا رفته بود. از طرف دیگر با مت بانو، جعفر و سارا رفتیم کایاک سواری. خوب حدس زدنش کار سختی نیست که من چه خراب کاری‌ای کردم. اول، من و مت بانو توی یک کایاک دو نفره بودیم. از لحظه‌ای که وارد آب شدیم مت بانو سعی می‌کرد گربه را دم حجله بکشد و به نحوی من را متقاعد کنه که افتادن توی آب پر از عروس دریایی تجربه‌ی زیاد جالبی نیست. اما اتفاقی که نباید می‌‎افتاد افتاد :D  ولی سرنشین‌های یک قایق تفریحی نجات‌مان دادند و خوشبختانه توی ۸-۷ دقیقه شنای اجباری، هیچکدام از عروس‌های دریایی هوس نکردند ما را نیش بزند. فکر کردید داستان خرابکاری‌های من تمام شد؟ نخیر! مت بانوی غضبناک تصمیم گرفت راهش را از من جدا کنه و ما با ۲ تا کایاک تک‌نفره سفر را از اول شروع کردیم و من باز هم چپ کردم!  اما شما به نیمه‌ی پر لیوان نگاه کنید. مسئول کرایه‌ی ‌قایق‌ها می‌گفت: هر ماه شاید فقط یک نفر چپ کند، روی این حساب من به تنهایی توانستم برای ۲-۳ ماه خطر را از سر کایاک‌سواران کم تجربه دور کنم!

ششم، موبایل‌های پت و مت در مقابل آب نمک مقاوم نبودند و سوختند، برای ۴۸ ساعت ما سکوت رادیویی را تجربه کردیم.

هفتم، چند تا رستوران می‌شناسم که خوراک هشت‌پای خیلی خوب و ارزانی دارند! منتظر پایه‌ام تا برویم و به روح و جسم‌مان یک صفای حسابی بدهیم.

هشتم، سر پیری و معرکه‌گیری! حالا این یکی محرمانه است و نمی‌توانم بیشتر بنویسم ولی یک کاری خبرهایی است که صداش ۲۹ ام آبان همین امسال در می‌آید ;)


مد روز

Published on ژوئن 17, 2010

نوبت کهنـــه‌ فروشـــــــان درگــــــــــذشت
نو فــــروشانیم و ایــن بازار مــــــاست

پس‌نوشت: هر چی آمدم جمله‌ای و یا کلمه‌ای عقب و جلوی این بیت اضافه کنم دیدم خراب کاری می‌شه ;)


باختن

Published on آوریل 25, 2010

درس باختن و شکست خوردن، از آن ‌ درس‌هایی است که  مبارز آن‌ها را از استاد خود فرا نمی‌گیرد.  مبارز، خود  باید با کمک تجربه‌ی شخصی‌اش نحوه‌ی شکست خورد و دوباره سربلند شدن را بیاموزد و نهایت کمکی که مبارز می‌تواند از استاد خود دریافت کند، درک این مطلب است که شکست و باخت نیازهر فن‌آموز مبارزه است. و اگر تمام تمرکز بر افزودن قدرت و آموختن فن بردن باشد، در حقیقت آموزش این فن مهم را عقب انداخته‌ایم و ممکن است زمانی فرا برسد که فن‌آموز احساس کند که به مقام استادی رسیده ولی هنوز نمی‌داند چگونه ببازد‌. و این هنگامی‌ست که دیگر برای آموزش این نکته‌ی مهم بسیار دیر شده‌است. بسیار کسانی هستند که خود را استاد می‌پندارند ولی چون این اولین درس مبارزه را نیاموخته‌اند، در حقیقت نو آموزانی بیش نیستند.


آهای غربیه‌های آشنا

Published on آوریل 21, 2010

آی غریبه‌های‌ آشنایی که از آمستردام و هوستون می‌آیید و به این‌جا سر می‌زنید، بد جوری قسمت کنجکاو ( بخوانید فضول) مغزم دلش می‌خواهد بشناسدتان.

پس‌نوشت: نکنه برای ۲ تا موتور جستجو این پست را نوشتم :(


عرصه‌ی قدرت

Published on آوریل 18, 2010

برای اکثر ما آدم‌های عادی دنیا عرصه‌ی مبارزست، در اکثر مواقع، در مقابل حریفی قرار گرفته‌ای که نیاز داری قدرت و برتری‌ات را در مقابلش نشان بدهی. برای ثابت کردن قدرت هم دست کم دو راه پیش رو داری، می‌توانی حریف را در هم بشکنی و خردش کنی و یا می‌توانی باری که حریف از برداشتن آن ناتوان است را برایش برداری و به مقصد برسانی. در هر دوصورت قدرت و عظمت خودت را به حریفت نشان داده‌ای. آره دادش من این کاره خودته که یکی این دو راه را انتخاب کنی. فقط ‌ یادت باشه همین امروز و فرداست که  توی یک میدان دیگر آن توی هستی که قراره کم بیاره.

پس نوشت۱: دیشب شاهد رزم ۲ تا غول (علمی) بودم. یکی سلام نگفته شروع کرد به رو کردن هر چی که داشت تا اون یکی غول را له کنه. غول دومیه کمی که گذشت با سر و صورت خونین و مانین در آمد و گفت حالا تو چه مساله‌ای داری  و کدوم سنگی سر راحته که  با هم برش داریم! غول اولیه تا آخر شب سرش پایین بود.

پس نوشت۲: مت بانو در ایران گیر کرده و کماکان پروازی انجام نمی‌شود …


فهم مستمع

Published on آوریل 2, 2010

استاد محترم در حال جهیدن به چپ و راست بود تا قسمت‌هایی از علم که خودش چند دهه‌ی پیش ابداع کرده بود، را حالی ما به اصطلاح  دانش‌جویان بکند. می‌توانستم با تمام وجود شادی ناشی از یادآوری آن خاطرات شیرین را در چهره‌اش ببینم. وباز هم من دیدم که چگونه شادی‌اش چند لحظه‌ای بیش دوام نیاورد، آهی ته وجود کشید و یحتمل گفت: امسال هم نشد یک نفر بفهمد من چه کرده‌ام … آره داداش من فهم سخن چون نکند مستمع، قوّت طبع از متکلم مجوى.


من فکر می‌کنم، پس هستم

Published on مارس 25, 2010

من فکر می‌کنم، پس هستم.

می‌دانید فکر ‌کنم مشکل دقیقا از همین جا شروع شد. دکارت بنده خدا توی فکر بود که یک جوری وجود خودش را ثابت کند، ولی نمی‌دانم فهمید و یا نفهمید که با همین یک جمله چه بلایی سر نسل بشر آورد. هر چند از یک طرفی هم گفته می‌شود که کرم از خود درخت بوده است، ولی به هر حال در یک چشم بهم زدن انسان از مقام آقایی و سروری به مقام بردگی و نوکری فکر و تفکر نزول کرد.

فردای آن روز بود که فکر رفت و بالای تخت پادشاهی وجود آدمی نشست و دیگر نگذاشت کسی نتق بکشد و همه را زد و لت و پار کرد. تازه برداشته برای خودش یک دستگاه عریض و طویل سانسور و ممیزی هم راه انداخته که بیا و ببین. مگر این آدم بنده‌ی خدا دیگر جرات دارد چیزی را بدون اجازه‌ی حضرت آقا ببیند، بشنود و یا احساس کند. آره داداش من این جوری بود که نگاه کردن یک گل زیبا توی طبیعت شد وقت هدر دادن و عاشقی هم شد نادانی و جوانی. تا می‌آیی یک چیزی را ببینی و احساس کنی. کافیه این جناب فکر قدر قدرت ازش سر در نیآورد، آن وقت است که یک ضرب مهر بطالت و خرافات را روش می‌زند و می‌گوید: این‌ها همه وهم و تخیل‌اند. حالا توی آدمیزاده هرچی می‌خواهی قسم و آیه بیاور که نه بابا این وجود عظیم است و ماورا شعور توست که ازش سر در نمی‌آوری. یاسین است که به گوش خر می‌خوانی. خلاصه عقل و فکرتی که روزی مایه مباهات آدمی بود و شیخ محمود می‌گفت: «به نام آن که جان را فکرت آموخت»، شیخ محمود را به جایی رسوند که پشت بندش می‌گوید: «و آن‌ مانند این‌ است‌ که آخر سر‌ شخص‌ بخواهد خورشید تابان‌ را به‌ کمک‌ نورِ شمعی‌ لرزان‌ کشف‌ کند، لذا بهترین‌ شیوه‌ این‌ است‌ که‌ استدلال‌ عقلی‌ را رها کنند»


چی شد؟ این‌جا کجاست؟ من کیم؟

Published on مارس 2, 2010

اندر مصائب کار کردن در یک موضوع بین رشته‌ای و سر و کله زدن با دو فروند استاد نابغه با حوزه‌ها کاری متفاوت این است که امکان داره توی کامنت‌های مقاله‌ات که ۳ هفته‌ی پیش بهشون دادی، همچین جمله‌هایی را ببینی:

Why the following equations are part of the problem? What are all these equations?

خدایش ببینید من از دست این دو تا نابغه چه می‌کشم. کلا این روزها بنده اسباب تفریح و خنده‌ی دوستان شده‌ام.