های نفس کش
گویا، ما باختیم
حریف شروع کرده به شاخ و شونه کشیدن!
پس اگر حق زندگی میخواهید، قانون بخواهید.
اگر صاحب دین هستید، قانون بخواهید.
اگر خانهی شما را خراب کردند، قانون بخواهید.
اگر مواجب شما را خوردهاند، قانون بخواهید.
اگر مناصب و حقوق شما را به دیگران فروختهاند، قانون بخواهید.
اگر صاحب چیز هستید، قانون بخواهید.
………..
اگر آدم هستید، قانون بخواهید.
قسمتی از سرمقالهی اولین شمارهی روزنامهی قانون چاپ لندن سال ۱۸۹۰
روزنامهی قانون توسط میرزا ملکمخان با کمک افرادی شبیه سید جمال الدین اسد آبادی و میرزا آقاخان کرمانی در لندن چاپ میشد. این روزنامه در دوران قبل از انقلاب مشروطه از روزنامههای بسیار پر طرفدار در میان مردم به حساب میآمد. و دلیل محبوبیت آن نقدهای تند و تیزی بود که با آنها حکومت ناصرالدین شاه قاجار را مورد عنایت قرار میداد. به همین دلیل هم از جانب حکومت کالایی قاچاق محسوب میشد و به صورت مخفیانه به ایران میرسید.
حکومت ناصرالدین شاه هم خودش را به هر آب و آتشی زد تا جلو رسیدن این روزنامه به مردم را بگیرد، از بگیر و ببند گرفته تا زندان و تبعید. ولی خوب جنس قاچاق وقتی خریدار داشته باشد، خودش راه رسیدن به خریدار را پیدا میکند، حالا روزنامه و وبلاگ باشد یا تریاک و سیگار خارجی فرقی نمیکند. خلاصه کار به جایی میرسد که پادشاه شخصا از سفیر کبیر و حتی از وزیر امور خارجهی انگلستان در خواست میکند که جلو فعالیت ملکم خان در لندن را بگیرند. جواب تاریخی انگلستان در آن زمان صد سال بعد هم توسط دولت فرانسه وقتی آخرین شاه ایران از دولت فرانسه در خواست کرد که جلو فعالیت امام خمینی در پاریس را بگیرد تکرار شد. در همان روزها شاه از انگلستان هم خواست که جلو پخش شدن اعلامیههای امام خمینی توسط رادیو BBC را بگیرد که باز هم همان جواب را شنید. چیزی که حکومتهای ایران از دورهی ناصری تا کنون هنوز نفهمیدهاند این است که جواب منفی تمام این حکومتها نه از روی نخواستن است بلکه از روی نتوانستن بوده است. چون آنها قانونی داشتهاند که دست حکومت را میبندد. به قول روزنامهی قانون
هیچ امیر و هیچ شاهزادهی ما نیست که از شرطه (امنیت) زندگی خود بقدر غلامان سفرای خارجه اطمینان داشته باشد.
با خودم یک قرار نچندان جدی داشتم که از خودم و اطرافیانم در این وبلاگ هیچ عکسی قرار ندهم، مبادا حمل بر خود شیفتگی شود. ولی خدا از بانی و باعثاش نگذره که من را مجبور کرد از میان چند خروار عکس بگردم تا یک عکس با روسری پیدا کنم. عکس مال تقریبا یک سال و نیم پیش است پس نگویید فلانی بر اساس مد روز عمل میکنه! آره دادا (مخصوصا این دادا) ما این کارهایم. البته به زودی در این مکان عکس جدید و به روزی نصب خواهد شد.
شیخ را گفتند:که فلان کس بر روی آب میرود. گفت: سهل است، چغزی و صعوهای نیز بر روی آب میرود. گفتند: فلان کس در هوا میپرد. گفت: زغن و مـگس نیز در هوا میپرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شــــــهری به شهر دیگر میرود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشـرق به مغرب میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخـورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و زن خواهـد و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.
تا بوده چنین بوده، صاحبان نام و جاه و کرامت را مریدانی بوده که چون در جستجوی رضای مراد خود بودهاند و یا چون دیگر عوام را ناتوان از درک و شناخت مراد خود میدانستند، دست به غلو و زیادهروی میزدهاند. این غلو و زیادهروی مریدان آفت وجود صاحبان نام و جاه بوده و مصفای اهل کرامت آنگاه که ظاهر و باطن خود را مبرای آن کج اندیشان مینمودند.
پسنوشت ۱: همانطور که قبلا گفته بودم چند روزیست که در یک مسافرت کاری هستم و تمام پستهای چند وقت اخیرم، پستهایی بودهاند که در گذشته به صورت ناتمام نوشته شده بودند و من یکی دو روز قبل از سفر آنها را برای انتشار در این ایام زمانبندی کرده بودم. و این دلیلی بود برای این که این وبلاگ داشت تبدیل به یک فتوبلاگ میشد!
پسنوشت ۲: این پست حاصل خواندن مدح یکی از اربابان قدرت مملکت بود در یکی از مطبوعات پاچهخار.مدحی سفیحانه که خشمگینم کرد و نقدی سفیحانهتر بر آن نوشتم. قسمت دوم پست را که از آن نقد بود، را سانسور کردم تا که پوششی بنهم بر چاک جهل و حمقم. تا شما ندانید که چه زود و چه بیهوده خشم میگیرم.
بابا یکی هست مثل شاملو فحش میدهد آدم اخم که نمیکند هیچ، کلی هم به به و چه چه میکند(اینجا). یکی هم مثل تابناک(اینجا)
معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد افزود: در مورد روزنامه همشهری اگر تخلفهای پیشین را نادیده بگیریم در مورد تخلف اخیر که به چاپ تصویر بزرگ از معبد دروغین یک باند خبیث و پلید صهیونیستی به نام فرقه ضاله بهائیت ـ که مرکز توطئه و فتنه در میان جوامع منطقه است و به عنوان بازوی بومی رژیم صهیونیستی برای اجرای توطئههای انگلیس و آمریکا عمل میکند ـ اقدام و مخاطب میلیونی را به سفر به این معبد دعوت کرده است.
خداییش کاری به محتوای و ذهن توهم زدهی نویسندهی این متن ندارم، ولی دیگه با این ولنگاری و شلختگی ادبیاتش نمیشود کنار آمد، آدمی را دیوانه میکند!
به نظر من اگرزمانی بخواهیم از راه دمکراسی یعنی رایگیری بین «جمهوری ایرانی» و «حکومت اسلامی» یکی را انتخاب کنیم، به طور قطع و با اختلاف قاطع «حکومت اسلامی» رای خواهد آورد. البته بعضی دوستان با بیان این بحث که عوام در ایران اکثریت جمعیتی دارند، با اکراه حرف من را قبول میکنند. ولی من فکر میکنم که حتی اگر حوزهی این رای گیری را به یکی دو دهک بالای جامعه (اقتصادی، تحصیلی) یعنی خواص جامعه محدود کنیم، باز هم من فکر میکنم که رای آوردن چیزی به نام «جمهوری ایرانی» کاملا بیمعنی باشد. حقیقتش را بخواهد، من حتی فکر میکنم که در این رایگیری دوم «حکومت اسلامی» رای بهتری بیاورد.
کلا اصطلاح «جمهوری ایرانی» برای من کلمهای فاقد تعریف دقیق و تئوریک میباشد. اگر بخواهم فرض کنم که «جمهوری ایرانی» نوعی جمهوری است که مشخصهی ایرانی دارد. تنها چیزی که به وضوح در غالب حکومتهای ایرانی از باستان تا به امروز میتوان دید، اقتدار جبارانه و ظالمانهی حاکمان بر مردمان بوده. و برای همین است که «جمهوری ایرانی» چنین نمودی متناقص و در عین حال بسیار هولناکی در ذهن من دارد.
پسنوشت:
خواندن این پست و بحث نچندان دوستانهای با رفیقی دستمایهی نوشتن این پست بودند.
فکر نکنم کسی باشد که نام خواجه نظامالملک و کتاب معروفش، سیاستنامه (سیرالملوک)، را نشنیده باشد و با آن آشنا نباشد. کتابی که از سر کوته فکری طراحان نظام آموزشی ما، گه-گداری فقط چند خط آن سر از کتابهای ادبیات ما در میآورد، آن هم از باب دانستن استعارهها و دیگر صنایع ادبی آن و نه چیزی بیش از آن. در صورتی که اگر کسی به تاریخ ایران و عوامل و علل حوادث تاریخی و حتی حوادث حال ایران علاقهمند باشد، نمیتواند از مطالعه دکترین سیاسی مقتدرترین وزیر و سیاستمدار ایرانی ( حداقل از زمان ساسانیان تا قبل از صفویه) صرف نظر کند. با این همه این تز سیاسی اغلب در میان غیر ادیبان بسیار مهجور بود. بر خلاف خواجه نظامالملک و کتابش، در قرن ۱۶ در جهان غرب فردی به نام ماکیاوللی بود که او هم اندیشه و تز سیاسی خود را در قالب کتابی به عنوان «شهریار» مطرح کرد و توانست به نوعی مقام معمار اندیشهی سیاسی غرب را از آن خود کند. به عنوان یک نمونه از نحوهی تفکر ماکیاوللی ، «در باب رایزنان ویژهی شهریار» این چنین مینویسد:
سه گونه مغز در کار است:
یکی آن که خود در مییابد؛ دوم آن که آن چه دیگران دریافتهاند در مییابد؛ سوم آن که نه به خود در مییابد نه به دیگران.
نخستین عالیست و دومین خوب و سومین بیهوده.
به شدت در این فکر هستم که پس از اتمام کتاب شهریار به مطالعهی تطبیقی این دو کتاب بپردازم. تا اینجا که من میدانم این دو اندیشمند و سیاستمدار تفاوتهای بنیادی در نوع و روش تفکرشان داشتهاند و تقریبا در دو وادی کاملا متفاوت سیر میکردهاند. ولی با این وجود امیدوارم، دانستن تفاوتها و شباهتها در اندیشهی این دو نفر و قرار دادنشان در کنار روزگار دیروز-و-امروز ایران-و-غرب درسهایی برایم داشته باشد.
این چند روزه اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم، چند تا اتفاق افتاده که کلی از انرژیام کم کرده ولی امیدوارم در یکی دو هفتهی آینده اوضاع خوب خوب بشود
اما از این حرفها که بگذریم، اون آقایی بود که گفتنم شروع کرده مثل معاویه حرف بزنه، یادتو هست+؟ اخیرا با یک پله ترقی داره جا پای جناب یزید میگذاره++ حالا باید دید که گام بعدی این آقا چیه؟