Archive for the 'روزمره' Category



های نفس کش

Published on فوریه 11, 2010

گویا، ما باختیم :( حریف شروع کرده به شاخ و شونه کشیدن!


۲۲ بهمن

Published on فوریه 10, 2010

بر خلاف اعتقادم به مفید بودن یار کشی‌های خیابانی در طولانی مدت، به این دفعه امید دارم. امید از باب زنده ماندن روح آزادی خواهی مردمم است. مردمم حریف خشنی دارند که شاید فقط شاید اگر توی یک یار کشی حسابی کم بیاره، بشود باهاش ۲ کلمه حرف حساب زد.


یبوست

Published on فوریه 4, 2010

مدتی بود که حجب و حیا مانع از اعتراف این حقیر می‌شد. ولی بالاخره باید گفت، مدتی‌ست که دچار یبوست مزمن در امر نوشتن شده‌ام. مدتی‌ست که هیچ ایده‌ای به ذهنم نمی‌رسد و توانایی دور کردن رخوت و تنبلی در نوشتن را هم از دست داده‌ام.

خلاصه‌ی امر، حسب الحالی نوشتم، بلکه دوستان مستجاب الدعوه مرحمتی بفرمایند.


هووی نفهم!!

Published on ژانویه 21, 2010

ببینید این لینک را.

دویست هزار نفر آدم مرده‌اند. گوسفند هم بود آدم دلش خون می‌شد. بعد این موجوداتی که نه درکی از مرام معصومین و پیغمبر دارند و نه بویی از انسانیت، دارند جز جز می‌زنند که ۷ تا شیعه مرده‌اند و ۱۵۰ نفر بی‌خانمان شده‌اند. آخه تو چی هستی؟ تو از همون طائفه‌ای هستی که منتظرید، امام زمان بیاد و آنقدر بکشد که تا زانوهاش توی خون فرو برود؟ خدایا خودت ما را از دست این قوم نجات بده


گل آقا

Published on

منبع

یادش بخیر. یادم می‌آید خیلی بچه که بودم، بابام عشق این گل آقا بود. جای همچین مجله‌ای روزها خیلی خالیه، شاید ما هم عاشق اون می‌شدیم. این لینک را هم ببینید و اصلا هم فکر نکنید که  می‌خواهم به عکس بالایی ربطش بدهم :D


ٌقانون

Published on دسامبر 23, 2009

پس اگر حق زندگی می‌خواهید، قانون بخواهید.
اگر صاحب دین هستید، قانون بخواهید.
اگر خانه‌ی شما را خراب کردند، قانون بخواهید.
اگر مواجب شما را خورده‌اند، قانون بخواهید.
اگر مناصب و حقوق شما را به دیگران فروخته‌اند، قانون بخواهید.
اگر صاحب چیز هستید، قانون بخواهید.
………..
اگر آدم هستید، قانون بخواهید.

قسمتی از سرمقاله‌‎ی اولین شماره‌ی روزنامه‌ی قانون چاپ لندن سال ۱۸۹۰

روزنامه‌‌ی قانون توسط میرزا ملکم‌خان با کمک افرادی شبیه سید جمال الدین اسد آبادی و میرزا آقاخان کرمانی در لندن چاپ می‌شد. این روزنامه در دوران قبل از انقلاب مشروطه از روزنامه‌های بسیار پر طرفدار در میان مردم به حساب می‌آمد.  و دلیل محبوبیت آن نقدهای تند و تیزی بود که با آن‌ها حکومت ناصرالدین شاه قاجار را مورد عنایت قرار می‌داد. به همین دلیل هم از جانب حکومت  کالایی قاچاق محسوب می‌شد و به صورت مخفیانه به ایران می‌رسید.
حکومت ناصرالدین شاه هم خودش را به هر آب و آتشی ‌زد تا جلو  رسیدن این روزنامه به مردم را بگیرد،  از بگیر و ببند گرفته تا زندان و تبعید. ولی خوب جنس قاچاق وقتی خریدار داشته باشد، خودش راه رسیدن به خریدار را پیدا می‌کند، حالا روزنامه و وبلاگ باشد یا تریاک و سیگار خارجی فرقی نمی‌کند. خلاصه کار به جایی می‌رسد که پادشاه شخصا از سفیر کبیر و حتی از وزیر امور خارجه‌ی انگلستان در خواست می‌کند که جلو فعالیت ملکم خان در لندن را بگیرند. جواب تاریخی انگلستان در آن زمان صد سال بعد هم توسط دولت فرانسه وقتی آخرین شاه ایران از دولت فرانسه در خواست کرد که جلو فعالیت امام خمینی در پاریس را بگیرد تکرار شد. در همان روزها شاه از انگلستان هم خواست که جلو پخش شدن اعلامیه‌های امام خمینی توسط رادیو BBC  را بگیرد که باز هم همان جواب را شنید. چیزی که حکومت‌های ایران از دوره‌ی ناصری تا کنون هنوز نفهمیده‌اند این است که جواب منفی تمام این حکومت‌ها نه از روی نخواستن است بلکه از روی نتوانستن بوده است. چون آن‌ها قانونی داشته‌اند که دست حکومت را می‌بندد. به قول روزنامه‌ی قانون

هیچ امیر و هیچ شاهزاده‌ی ما نیست که از شرطه (امنیت) زندگی خود بقدر غلامان سفرای خارجه اطمینان داشته باشد.


عزا

Published on دسامبر 20, 2009

aaza عزا محرم عاشورا تاسوعا آیت الله منتظری


فلان کس بر روی آب می‌رود

Published on دسامبر 3, 2009

شیخ را گفتند:که فلان کس بر روی آب می‌رود. گفت: سهل است، چغزی و صعوه‌ای نیز بر روی آب می‌رود. گفتند: فلان کس در هوا می‌پرد. گفت: زغن و مـگس نیز در هوا می‌پرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شــــــهری به شهر دیگر می‌رود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشـرق به مغرب می‌رود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخـورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و زن خواهـد و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

تا بوده چنین بوده‌، صاحبان نام و جاه و کرامت را مریدانی بوده که چون در جستجوی رضای مراد خود بوده‌اند و یا چون دیگر عوام را ناتوان از درک و شناخت مراد خود می‌دانستند، دست به غلو و زیاده‌روی می‌زده‌اند. این غلو و زیاده‌روی مریدان آفت وجود صاحبان نام و جاه بوده‌ و مصفای اهل کرامت آنگاه که ظاهر و باطن خود را مبرای آن کج اندیشان می‌نمودند.

پس‌نوشت ۱: همانطور که قبلا گفته بودم چند روزیست که در یک مسافرت کاری هستم و تمام پست‌های چند وقت اخیرم، پست‌هایی بوده‌اند که در گذشته‌ به صورت ناتمام نوشته شده بودند و من یکی دو روز قبل از سفر آن‌ها را برای انتشار در این ایام زمان‌بندی کرده بودم. و این دلیلی بود برای این که این وبلاگ داشت تبدیل به یک فتوبلاگ می‌شد!

پس‌نوشت ۲: این پست حاصل خواندن مدح یکی از اربابان قدرت مملکت بود در یکی از مطبوعات پاچه‌خار.مدحی سفیحانه که خشمگینم کرد و نقدی سفیحانه‌تر بر آن نوشتم. قسمت دوم پست را که از  آن نقد بود، را سانسور کردم تا که پوششی بنهم بر چاک جهل و حمقم. تا شما ندانید که چه زود و چه بیهوده خشم می‌گیرم.


confused

Published on نوامبر 27, 2009

حضرت استاد پس از ساعتی کلنجار با قضیه‌ای مرد افکن، با چشمانی متحیر به دانشجویان خندان نگریست و چنین فرمود:

I am confused! Why  I can not see anyone confused


آقا رضا خدا رحمتت کنه

Published on نوامبر 25, 2009

من نمی‌دانم،
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است،
کبوتر زیباست،
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید،

واژه را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست،

زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،

زندگی تر شدن پی‌درپی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است.

رخت ها را بکنیم،

آب دریک قدمی است

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم.

روی قانون چمن پانگذاریم.

و نگوئیم که شب چیزی بدی است.

ونگوئیم که شب‌تاب ندارد خبر از بینش باغ.

دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگ‌تر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را می‌گذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
یادم است زمانی که خیلی متفاوت از امروز بودم، عملی از روی تعصب انجام دادم، و اون این شعر را برایم خواند “چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید”  خدا رحمتش کنه.

*لینک این پست در وبلاگ قدیمی‌ام