روزی روزگاری
نمیدانم دفعهی چندم بود که Forest Gump دیدم. به استاد که گفتم دفعهی پنجمام بود. این بار هم مثل همیشه احساساتی شدم، قلبم گرفت، چشمهایم مرطوب شدند و … . و ای کاش مت بانو هنوز هم این جا بود و با هم این فیلم را میدیدیم، آخر توی سه سالی که با هم بودیم هیچ وقت نشد این فیلم را با هم ببینیم.
Life was like a box of chocolates. You never know what you’re gonna get.
آدم گاهی فکر میکند برای همیشه وقت دارد.
Sometimes, I guess there just aren’t enough rocks.
God serves everyone but no one’s server
life is beautiful 1997
امشب بعد از مدتها فرصتی پیش آمد که با مت یک فیلم ببینیم. مدتها بود که فیلم کوری بر اساس رمانی به همین نام از ژوزه ساراماگو ساخته شده. من نقد فیلم بلد نیستم بک، با این حال میتوانم بگم که:
هر چند که من شخصا از فیلم خوشم آمد یعنی وقت پر کن بود، ولی صد حیف و هزاران حیف که پت و مت قبلا رمان را خوانده بودند و خیلی راحت میفهمیدند که کارگردان بزرگوار داستان به آن عظمت را نتوانسته در قالب فیلم در بیاورد. از من میشنوید برید همان کتاب را بخوانید و وقتتان را با دیدن فیلم هدر ندهید. راستی، کتاب را میتوانید از وبلاگ کتابهای دنبالهدار دانلود کنید. بخوانید و لذت ببرید.
پسنوشت: استاد بزرگوار یک هفتهای رفتهاند مسافرت و من بیظرفیت، توی این هفته کلا ۳-۴ ساعت کار علمی کردهام. وای اگه بفهمه، بیچارهام میکنه