مد روز
نوبت کهنـــه فروشـــــــان درگــــــــــذشت
نو فــــروشانیم و ایــن بازار مــــــاست
پسنوشت: هر چی آمدم جملهای و یا کلمهای عقب و جلوی این بیت اضافه کنم دیدم خراب کاری میشه
نوبت کهنـــه فروشـــــــان درگــــــــــذشت
نو فــــروشانیم و ایــن بازار مــــــاست
پسنوشت: هر چی آمدم جملهای و یا کلمهای عقب و جلوی این بیت اضافه کنم دیدم خراب کاری میشه
شبی در بیابان مکه از بیخوابی پای رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار.
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت: ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس، اگر رفتی بردی، وگر خفتی مردی.
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت
از گلستان سعدی+
به صحرا شدم،
عشق باریده بود،
چنانکه پای به برف فرو میشود،
به عشق فرو میشد.
«عطار»
نمیدانم چرا امثال عطار و مولانا اینقدر ساده و بیتکلف حرفشان را میزدند. یعنی آن زمانها روشنفکر قلمبه سلمبه گو نبوده؟
پسنوشت: این روزها اینقدر حرفهای مزخرف و یا قلمبه سلمبه شنیدم که حالم خیلی بده. اول گفتم بیام و در مورد آنها بنویسم. ولی پشیمان شدم، این حرفها امروز تلخند، و اگر در یادها نگاهشان داریم، فردا خاطرات تلخ ما خواهند بود …
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
اگر ز هر در رانده شدم تو مرانم ای خدا
که نام کس دیگر نرود به زبانم ای خدا
اگر ز هر در رانده شدم تو مرانم ای خدا
که نام کس دیگر نرود به زبانم ای خدا
به که دل بسپارم به کجا رو آرم، گرم برانی تو
تو مرا می خوانی، ز دلم آگاهی، غمم تو دانی تو، تو
چه کنم سرو جان را بی تو
چه کنم دو جهان را بی تو
وای از این دل بی هنرم
وای از این شب بی سحرم
خدای من رضای تو رضای من باشد
فنای من برای تو، دعای من باشد
چه کنم سرو جان را بی تو
چه کنم دو جهان را بی تو
وای از این دل بی هنرم
وای از این شب بی سحرم
خدای من رضای تو رضای من باشد
فنای من برای تو، دعای من باشد
گر نامه سیه کردم، صد گونه گنه کردم، رو سوی تو آوردم
بنگر که دل و جان را، این هر دو پشیمان را، تا کوی تو آوردم
تو مرا تنها نگذاری
دل و جانم وا نگذاری
خدا که سوی خود خوانده مرا
چه غم که خلق از خود رانده مرا
شاعر ؟؟ ( جواد لشکری)
با صدای بهرام سارنگ از آلبوم «پنهان در غبار»
در این که من آدم بیسوادی در زمینهی ادبیات هستم، حرفی نیست. ولی امروز دیگه از بیسوادی خودم خیلی بد جور لجم گرفت. امروز در حین خواندن «شهریار» ترجمه داریوش آشوری (+ و +) متوجه شدم که تا به حال، معنای دقیق کلمهی «هنر» در زبان فارسی را نمیدانستم. داریوش آشوری در مقدمهای که بر مفهوم هنر در ابتدای کتاب شهریار نوشته، این طور بیان میکند:
«هنر» از ریشهی اوستایی hunara به معنای عظمت، استعداد و قابلیت است.* در زبان پهلوی hunara به معنای فضیلت (virtue)، توانایی (ability)، و مهارت (skill) است.**
هنر و به طبعش هنرمند در این معانی به کرات در شاهنامه و بسیاری دیگر از متون قدیمی ایران آمدهاند به عنوان مثال در شاهنامه آمدهاست که:
هنر باید و گوهر نامدار،
خرد یار و فرهنگش آموزگار.
چو این چار گوهر به جای آورد،
به مردی جهان زیر پای آورد.
یا
چنین گفت با او یل اسفندیار
که «تخمی که هرگز نروید مکار!
تو فردا بینی ز مردمان هنر،
چو من تاختن را ببندم کمر.»
و یا معروفتر از همه
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس****
و یا امام محمد غزالی*** در نصیحة الملوک مینویسد
نبینی که چون از شهری صفت کنند که آباد است و مردم آن شهر آسوده و راحت از پادشاه خویش بیرنج، بدان که از هنر ونیکو نیِّتیِ پادشاه است نه از رعیت
خلاصهی همهی این حرفها این که دلم خیلی سوخت که ای قدر در بحث زبان ضعیف هستم، باید فکری بکنم
* حاشیهی محمد معین بر برهان قاطع
** D. N. Mackenzie, A Concise Pahlavi Dictionary, Oxford University Press, 1971
*** احتمالا در چند وقت آینده پستی خواهم نوشت در خصوص آرا و تفکرات امام محد غزالی و ربط آنها با شرایط امروز کشور، که احتمالا خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود.
**** من این شعر را بلد نبودم. ممنون از سوفیا و کامنتش
امشب، پی جام یک منی خواهم کرد
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دین خواهم گرفت
سپس دختر رز را به زنی خواهم گرفت
بنا بر فرمان پرواز پروانه شعر بسیار زیبای دکتر خانلری را اینجا کپی پست میکنم.
یادش بخیر، تقریبا همهی بچههای گروه کوه این شعر را حفظ بودند من فقط چند بیت اول و آخر این را حفظ بودم، این چند بیت آخر را همیشه برای خودم در چند قدمی قله میخواندم
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک، هم سَر شد
لحظه یی چند بر این لوح کبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
و اما خود شعر
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد سوی بره ی نوزاد دوان
کبک ، در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ، نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روز به چنگ آمده زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه توییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان، پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دورترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، دل سیری نیست
مرگ می آید و، تدبیری نیست
من این شوکت و این شهپر و جاه
عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
از چنگش کرده ست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز؟
رازی این جاست، تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
گنه کَس نه، که تقصیر شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کانِ اندرز بُد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاک، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته ایم
کز بلندی، رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بهین درمان ست
چاره ی رنج تو، زان آسان ست
خیز و زین بیش، ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم
وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
***
آن چه ز آن زاغ همی داد سراغ
گندزاری بُوَد اندر پس باغ
بوی بد ،رفته از آن، تا ره دور
معدن پشه، مُقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده، از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلک بُرده به سر
دم زده در نفس ِ باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده درین لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش
گیج شد، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ز جا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک، هم سَر شد
لحظه یی چند بر این لوح کبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
برزبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود.
+ظاهرا حافظ این غزل را در مرثیهی شاه شیخ ابو اسحاق گفته
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
|
سر اومد زمستون |
شکفته بهارون |
|
( گل سرخ خورشید، باز اومد و شب شد گریزون )(۲) |
|
|
کوهها لالهزارند |
لالهها بیدارند |
|
( تو کوهها دارند گل گل گل، آفتابا میکارند )(۲) |
|
|
( نه خارم نه خاشاک )(۲) |
( زن و مرد بیباک )(۲) |
|
( تنم پاره پاره شد از ضربههای مرد سفاک )(۲) |
|
|
( من آروم نگیرم )(۲) |
( اگر هم بمیرم )(۲) |
|
( من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم )(۲) |
|
|
من آروم نگیرم |
سر اومد زمستون |
|
اگر هم بمیرم |
شکفته بهارون |
|
( سر اومد زمستون )(۲) |
( شکفته بهارون )(۲) |
|
( گل سرخ خورشید باز اومد شب شد گریزون )(۲) |
|
|
( من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم )(۲) |
|